![]() |
![]() |
|
|
لحظهاي تهي ميشوم باز لبريزم از تو مثل حس زيباي پرواز اوج ميگيرم به سوي ابرها و باز به سوي زمين در سقوطم! جسم خاكيام را ميبينم دستهايش را گشوده است! و ترا براي در آغوش كشيدن تمنا ميكند! لحظهاي تمام هستي از آن من ميشود و در سينهات جاي مي گيرم گرم ميشوم لبريز ميشوم مثل حس زيباي پرواز و حالا مطمئن هستم كه خواب ميبينم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 23:48 توسط محبوبه |
|
|
کاش برای یک لحظه هم شده به اینجا می امدی و پریشانی و دلتنگی هایم را می دیدی بیا و از چشمه بیکرانت سیرابم کن بیا که چشمانم سخت در انتظار توست دیشب هر چند نبودی در بستری از اشک غوطه ور بودم تو نبودی اما خاطراتت با من بودند. کاش برای یک لحظه هم که شده چشمانت را به سوی این خسته دل باز می کردی و مرا درغم چشمانت غسل می دادی تا پاک پاک شوم . پاک و منزه از هر آلودگی. در هر غروب غم انگیز که پیوسته اشکهایم جاری است در کویر دلم پرسه می زنم تا شاید رد پایی ازتو در آن بیابم اماهر بار که سری به ان می زنم دست از پا دراز تر باز می گردم تا مثل همیشه قصه ای بسازم غصه دار. دیشب خاطرات مدفون شده در زیر خروارها خاک را پیدا کردم دیشب تلاقی شدن نگاههایمان را به خاطر آوردم بی تو بودن و بی تو گریستن را به یاد آوردم. ساعتها و روزها چونان ابر بهاری از برابرم می گذرند و من هر لحظه ناامیدتر می شوم کاش در آن لحظه دیدگانم به ان جشمان بغض آلود نمی افتاد چشمانی که از پشت حصار سالهاست اسیر آن هستم . چه شبها که با خیال آمدنت به خواب نرفتم و چه روزها که به امید دیدنت از خواب برنخواستم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 22:24 توسط محبوبه |
|
|
دست در دست افسوسم ای کاش پابه پای دلم رفته بودم کاش حرف دلم را که می گفت خیزو با من بیا می شنودم کاش یک پنجره رو به خورشید از حصار تنم می گشودم یک دریچه به ابعاد یک زخم می زدم در بنای وجودم کاش مانند آن تک ستاره در دل آسمان می غنودم صبح خورشید تا جلوه می کرد بوسه از گونه اش می ربودم کاش با حلقی از عشق خونین شعر پرواز را می سرودم کاش می رفتم آن جا که دل رفت کاش ای کاش اینجا نبودم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 23:40 توسط محبوبه |
|
|
چشمان خسته ات،آرام و بي صداست. گويي ز راز تو،آگه فقط خداست. ناگفته هاي تو در سينه ات نهان اما سكوت تو؛ گوياي صد بيان آن گونه هاي تو؛ دشت شقايق است شرح سكوت تو؛ نشر حقايق است تنهايي و غريب در بزم بي كسان رنجيده سينه ات، از ظلم ناكسان گر چه تبسمي بر لب نشانده اي در پشت خنده ات، دل خسته مانده اي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:39 توسط محبوبه |
|
|
مردن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها دل از اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها گرچه دیگر همه جا پر زجدایی شده است مشکل از طاقت دل هاست نه از فاصله ها نقش کم رنگ سرابی که گذر گاه من است شاید از چشم تو پیداست نه از فاصله ها همه درها شده بسته ز غم فاصله ها زخم هر عشق ز درهاست نه از فاصله ها گرچه دیگر همه کس سرد شده این یک بار این همه درد نه از ماست نه از فاصله ها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 20:51 توسط محبوبه |
|
|
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:32 توسط محبوبه |
|
|
بازي روزگار را نمي فهمم !
من تو را دوست دارم
تو ديگري را....
ديگري مرا ...
وهمه ي ما تنهاييم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:9 توسط محبوبه |
|
|
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه من دیگه بسه برام تحمل این همه غم بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم نمی خوام دربه درپیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم وایستا دنیا وایستا دنیا من می خوام پیاده شم همه حرف خوب می زنند اما کی خوبه این وسط بدو خوبش به شما ما که رسیدم ته خط قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین آره دنیا ما نخواستیم دل با خودت ندیم نمی خوام دربه درپیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم وایستا دنیا وایستا دنیا من می خوام پیاده شم این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد اون بلیت شانس داره بگو قسمت کی شد همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست نمی خوام دربه درپیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم وایستا دنیا وایستا دنیا من می خوام پیاده شم رضا صادقی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:25 توسط محبوبه |
|
|
سکوت بلندی در امتداد این جاده ناامن نشسته است و یاد تو همچون هراسی سرد وجودم را در برگرفته حال ، من هستم و شکوه نگاه تو نگاهت برنگاه خسته ام چقدر زیبا و دل انگیز است! نگاهت را از من مگیر فاطمه ستاری |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:4 توسط محبوبه |
|
|
کاش می شد به توگفت: سخن عشق تورا کاش می شد به تو گفت: که تو تنها زبرای دل غمگین منی کاش می شد به تو گفت: که نرو دور نشو از برمن تو بمان تا که نمیرد دل من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 18:23 توسط محبوبه |
|
|
چو گل هر دم به بویت جامه در تن
کنم چاک از گریبان تا بدامن
تنت را دید گل گویی که در باغ
چو مستان جامه را بدرید برتن
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو اسان بردی از من
به قول دشمنان برگشتی از دوست
نگردد هیچ کس با دوست دشمن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:46 توسط محبوبه |
|
|
نگاه آدمها سرشار از ناگفته هاست، ناگفته هایی که هر کدام از درد و شادی عشق ،شکست،محبت و فردا سخن می گویند . بعضی وقتها دیده ای که چگونه آدمها از مقابل دیدگان تو می گریزند؟ شاید از خودشان فرار می کنند؟ شاید از پریشانی گذشته و حال خود می گریزند؟ شاید می دانند که اگر بایستندو نگاهشان را به آدمها بدوزند و سخن بگویند ، آدمها نمی خواهند او را بفهمند ،پس راهی جز گریز نیست ! آیا تا بحال به این اندیشیده ای که در میان سیل آدمیان چقدر تنهایی؟؟؟ شاید به دنبال گمشده ای هستی ؟ یا نه خود گمشده ای؟ شاید می خواهی بروی تا آدمها از نگاهت ،ناگفته های درونت وفریاد چشمهایت را در نیابند ؟ شاید می روی تا بدانی کیستی؟؟؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:39 توسط محبوبه |
|
|
اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش،
چون ارزشی نداره،
چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه،
اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی،
اگه عقلت عاشق شد،
بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه افلاطون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 23:46 توسط محبوبه |
|
|
آرزوئی است مرا در دل كه روان سوزد و جان كاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشك و فغان خواهد بخدا در دل و جانم نيست هيچ جز حسرت ديدارش سوختم از غم و كی باشد غم من مايه آزارش شب در اعماق سياهی ها مه چو در هاله راز آيد نگران ديده به ره دارم شايد آن گمشده باز آيد سايه ای تا كه بدر افتد من هراسان بدوم بر در چون شتابان گذرد سايه خيره گردم به در ديگر همه شب در دل اين بستر جانم آن گمشده را جويد زينهمه كوشش بی حاصل عقل سرگشته به من گويد زن بدبخت دل افسرده ببر از ياد دمی او را اين خطا بود كه ره دادی به دل آن عاشق بد خو را آن كسی را كه تو می جوئی كی خيال تو بسر دارد بس كن اين ناله و زاری را بس كن او يار دگر دارد ليكن اين قصه كه می گويد كی به نرمی رودم در گوش نشود هيچ ز افسونش آتش حسرت من خاموش می روم تا كه عيان سازم راز اين خواهش سوزان را نتوانم كه برم از ياد هرگز آن مرد هوسران را شمع ای شمع چه می خندی؟ به شب تيره خاموشم به خدا مردم از اين حسرت كه چرا نيست در آغوشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:42 توسط محبوبه |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:2 توسط محبوبه |
|
|
بهت نگفتم تا حالا اینکه چقدر دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:11 توسط محبوبه |
|
|
آدمک آخر دنياست بخند آدمک مرگ همين جاست بخند آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند فکر کن فکر تو ارزشمند است فکر کن گريه چه زيباست بخند ... صبح فردا به شبت نيست که نيست تازه انگار که فرداست بخند راستي آنچه به يادت داديم پر زدن نيست که درجاست بخند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 22:17 توسط محبوبه |
|
|
بمون هنوز چشماي من... درد دلا داره برات.. اشكاي بي طاقت من... بمون هنوز فرصت عشق... نرفته از دست دلم.... اگه تو باورم كني... قبول نذر آخرم... بمون بذار دست تورو... بياي پرهامو باز كني... بمون نذار زندگيمون... آخه مگه دلت مياد... بري و چشمام بميره... بمون هنوز صداي تو... اميد زنده بودنه... بذار با اين چشماي خيس... دوباره روبروت كنم... بمون كه از باورتو... زنده ميشه خاطره هام... ميترسم ازنبودنت... بشكنه بغض غصه هام... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:45 توسط محبوبه |
|
|
نگاهم کردی پنداشتم دوستم داری و به تو دل باختم نگاهم کردی دیدم در نگاهت شکایت از دوری وعده یار است نگاهم کردی دیدم جز من کسی را نمی بینی اما افسوس حالا فهمیدم که تو فقط نگاهم می کردی!!!!!؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:45 توسط محبوبه |
|
|
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 21:11 توسط محبوبه |
|
|
امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 22:9 توسط محبوبه |
|
|
مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:49 توسط محبوبه |
|
|
می شد از بودن تو حالا یک ترانه ساخت کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت با تو می شد که صدات همه جارو پر کنه تاقیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی کور و کر بازیچه باد مثل یک بادبادکی دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم نه یک دست رفیق دستام - نه شریک غم بودی واسه حس کردن دستام خیلی خیلی کم بودی توی شهر بی کسی ها تو رو از دور می دیدم با رسیدن به تو افسوس به سیاهی رسیدم شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت عاشق چیزی که نیست شد - روی دریا خونه ساخت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 23:31 توسط محبوبه |
|
|
زمانه شعله ور می شد زمین و آسمان می سوخت شب از تنهایی خود کهکشان در کهکشان می سوخت چنان در معرض دریای آتش عاشقان بودند که از هرم نگاه عشق مغز استخوان می سوخت چنان می سوختم در خود که در آن برزخ وحشی عرق می ریخت روح من - زبانم در دهان می سوخت درآن شب گیسوان آتش از عمق سیاهی ها رها می گشت در باد و تمام گیسوان می سوخت چه شبها شانه هایت تکیه گاه غربت من بود میان شعله ها آن شانه های مهربان می سوخت عطش بود وغریبی بود و آتش در میان می ریخت تمام من - تمام من در آن شب بی امان می سوخت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:46 توسط محبوبه |
|
|
دنیا را بد ساخته اند.کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند
دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:32 توسط محبوبه |
|
|
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:29 توسط محبوبه |
|
|
هر كسي يه روزي مياد يه روزي ميره، يكي با دلش ميره، يكي با پاهاش، ولي مواظب باش كسي با پاهاي خودش از دلت نره |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:14 توسط محبوبه |
|
|
غریبه ها که مرهمی نثار ما نمی کنند وجود خسته مرا چرا رها نمی کنند دل شکسته مرا شراب درد می دهند ولی هجوم غصه را چرا دوا نمی کنند؟ خدای من دوباره شب - دوباره رویش نیاز و دستهای بی کسی خدا خدا نمی کند تمام حس زندگی اسیر عادت هوس و عشق های بی ریا مرا صدا نمی کند و بادهای بی قرار و ابرهای سوگوار به خشک دشت بی کسی نه اعتنا نمی کند چه شاعرانه له شدم و ته نشین سرنوشت خدای من قیامتی چرا به پا نمی کند شکسته پشت طاقتم - نشسته خسته اشک من چرا غریبه ها دلی عصای ما نمی کنند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 23:32 توسط محبوبه |
|
|
زمان بگذر که من افسانه بودم شراب تلخ در پیمانه بودم مرا در کوی غم بگذار و بگذر که با عشق تو من بیگانه بودم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:46 توسط محبوبه |
|
|
1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي . 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ . 3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:11 توسط محبوبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام
من محبوبه ام خیلی خوشحالم که پیشم اومدین لطفا نظراتتون که خیلی برام ارزشمندن رو ازم دریغ نکنید |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
همه چیز ازهمه جا لطفا گوسفند نباشید قطره باران و ترنم باران تقدیم به بهترین بهترینم حرم نفس عکس جهنم سرگردان مد و مدل لباس شیراز ولنتاین برای عشق |
|
RSS
|